
استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی . گوته
اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید . گوته
از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او ... گوته
با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید . گوته
پیش از آن که کاری بکنی ، باید کسی باشی . گوته
بشر، بر صفحهی شطرنج ابدیت، چون پیادهای در دست خدا و شیطان است. گوته
تنها شرط رسیدن به پیروزی داشتن اراده قوی است شرایط دیگراهمیتی ندارد. گوته
در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.گوته
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است . گوته
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. گوته
کوشش اولین وظیفه انسان است. گوته
خدایا هنر چقدر بلند و عمر چه اندازه کوتاه است. گوته
هر آنچه را که می توانید انجام دهید ، و یا در رؤیای خود می بینید که قادر به انجام آن هستید شروع کنید ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه ای را نهفته دارد . گوته
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . گوته
هر کس با استعدادهایی خلق شده که باید آنها را به کار بندد . به کار بستن آنها ، بزرگترین سعادت در زندگی هر فرد است . گوته
هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند . گوته
هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است . گوته
کار ما نماینگر قابلیت های ماست . گوته
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. گوته
کوشش اولین وظیفه انسان است . گوته
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته
قلب معزور و خودخواه هرگز نمی تواند از سرگیجه و بی حوصلگی بگریزد. گوته
جوانی نیز مانند پاک ترین و بهترین عشقها سرانجامی ندارد . گوته
خدایا هنر چقدر بلند وعمر چه اندازه کوتاه است. گوته
طوفان های حوادث، اخلاقیات و روحیات انسان را تقویت می کند. گوته
وظیفه ای را که از همه به شما نزدیک تر است انجام دهید. گوته
مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته
نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید . گوته

رسول اکرم(ص):
جمال الرجل فصاحه لسانه؛
زیبایی مرد به شیوایی زبان اوست.
امام باقر(ع):
إن هذا اللسان مفتاح کل خیر و شر فینبغی للمؤمن أن یختم علی لسانه کما یختم علی ذهبه و فضته؛
براستی که این زبان کلید همه خوبیها و بدیهاست پس سزاوار است که مؤمن بر زبان خود مهر زند، همان گونه که بر (کیسه) طلا و نقره خود مهر می زند.
امام علی(ع):
ما أضمر أحد شیئاً إلا ظهر فی فلتات لسانه و صفحات و جهه؛
هیچ کس چیزی را در دل پنهان نداشت، جز این که در لغزش های زبان و خطوط چهره او آشکار شد.
امام سجاد(ع):
حق اللسان إکرامه عن الخنی و تعویده الخیر و ترک الفضول التی لا فائده لها و البر بالناس و حسن القول فیهم؛
حق زبان، دور داشتن آن از زشت گویی، عادت دادنش به خیر و خوبی، ترک گفتار بی فایده و نیکی به مردم و خوشگویی درباره آنان است.
امام علی(ع):
اللسان سبع إن خلی عنه عقر؛
زبان، درنده ای است که اگر رها شود، گاز می گیرد.
امام صادق(ع):اد الله بعبد خزیاً أجری فضیحته عی لسانه؛
هرگاه خداوند بخواهد بنده ای را رسوا کند، از طریق زبانش او را رسوا می ک
امام سجاد(ع):
إن لسان ابن آدم یشرف کل یوم علی جوارحه فیقول: کیف أصبحتم؟ فیقولون: بخیر إن ترکتنا! و یقولون: الله الله فینا! و یناشدونه و یقولون: إنما نثاب بک و نعاقب بک؛
زبان آدمیزاد، هر روز به اعضای او نزدیک می شود و می گوید:
چگونه اید؟ آنها می گویند: اگر تو ما را به خودمان واگذاری، خوب هستیم و می گویند: از خدا بترس و کاری به ما نداشته باش: و او را سوگند می دهند و می گویند: ما فقط به واسطه تو پاداش می یابیم و به واسطه تو، مجازات می شویم.
امام علی(ع):
احبس لسانک قبل أن یطیل حبسک و یردی نفسک فلا شی ء أولیبطول سجن من لسان یعدل عن الصواب و یتسرع إلی الجواب؛
پیش از آن که زبانت تو را به زندان طولانی و هلاکت در افکند، او را زندانی کن، زیرا هیچ چیز به اندازه زبانی که از جاده صواب منحرف می شود و به جواب دادن می شتابد، سزاوار زندانی شدن دراز مدت نیست
قال علی (ع)
اوحی الله تبارک وتعالی لموسی بن عمران یا موسی احفظ وصیتی باربعه اشیاء اولهین ما دمت لا تری ذنوبک تغفر فلا تشتغل بعیوب غیره والثانیه مادمت لاتری کنوزی قد نفدت فلا تغتم بسبب رزقک وثالثه ما دمت لا تری زوال ملکی فلا ترج احداغیری فلا ترجوا احدا غیرهی والرابعه مادمت لا تری الشیطان میتا فلا تامن مکره .صدق مولینا امیر المومنین امام المتقین موالموحدین قاعد الغرالمحجلین یعسوب الدین علی بن ابی طالب (ص)
آقا امیر المومنین (ع)فرمود
خداوند وحی فرمود به موسی که چهارکلمه می خواهم موعظه ات کنم حفظ کن نکاتی را که در حدیثاست اول واعظ خدای متعظ موسی است دوم اینقدر برایحرفها ارزش قایل است که نمی گوید بشنومی گوید حفظ کن
چهار مطلب حدیث تاوقتی معلوم نشده است برای خودت که خدا تو راآمرزیده عیب دیگران رانکن
میخواهم این تشریح کنم من کی می فهمم که خدا از من گذشته یا نه؟ بااین زبان هااین قدر مردم را اذیت نکنید یک روز ماه رمضان را حساب کن که از صبح تا شام چقدر مردم را اذیت کرده ای تازه ماه رمضان ماه خوبی ماست حسابش نمی کنی خیال می کنی چیزی نیست
کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
(خواجه نصیرالدین طوسی٬اخلاق ناصری)
از حکیمی پرسیدند که«چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟» گفت:«زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان٬یعنی دوچندان که می گویی می شنو. »
عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند. ارسطو
سخن بدون پشتوانه ، یعنی گزاف گویی . اُرد بزرگ

روزی ارباب با اهل خانه ، در حالی که نوکر دم در ایستاده بود، متوجه شد کسی بدون اینکه در باز شود وارد حریم خانه شد سراسیمه پرسید شما چه کسی هستید؟ جوابی دریافت کرد که من عزرائیل هستم.
ارباب : برای چه کاری آمدی؟
عزرائیل: آمدم جان سه تن از شما را بگیرم.
در این لحظه همه ی اهل خانه چپ چپ به نوکر نگاه کردند.!!!!!
نوکر: چرا فقط به من نگاه میکنید؟ من تنها یک نفرم دوتای دیگری از شما هستند.
آری؛ تنها حقی که انسان آن را برای دیگران می خواهد مرگ است.
راستی چرا؟

اگر تنها ترین تنها باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست.
*******
دنیا را بد ساخته اند،کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد،کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری، اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
********************************
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولي از اين دو دردناک تر اين است که نداني بايد صبر کني يا فراموش
ستاره ي بخت کسي شوم نيست، اين ما هستيم که آسمان را بد تعبير مي کنيم/ ارنست همينگوي
بر زمين لجبازي "پاي نفشار" که سخت "لغزنده" است
همه ي روياهاي ما ميتوانند محقق شوند اگر ما شجاعته دنبال کردن آنها را داشته باشيم (والت ديسني)
تو زندگي 2 نفر باش : يکي براي خودت , يکي براي ديگران . براي خودت زندگي کن , براي ديگري زندگي باش . . .
گذشته را در آغوش بگير، اما در آن زندگي نکن
تو زندگي مثل زودپز باش؛ هر وقت جوش آوردي در کمال آرامش سوت بزن
صدفها صداي دريا را با خود دارند، فلسهاي ماهي بوي ماهي را؛ اما استخوانهاي انسان هيچ نشاني از انسانيت ندارند.
دنياي عجيبي است کسي که تو را دوست دارد تو. دوستش نداري و کسي که تو دوستش داري او تو را دوست ندارد وکسي را هم که تو دوستش داري و او نيز تو را دوست دارد به رسم دين و آيين به هم نميرسيد دکتر علي شريعتي
ديگه يار نمي خوام وقتيکه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟
توي زندگي 2نفر باش.يکي براي خودت براي زندگي و ديگري براي ديگران زندگي باش
دوستي : مثل ايستادن روى سيمان خيسه هر چى بيشتر بمونى , رفتنت سخت تر ميشه ولى اگه رفتى جاي پاهات براى هميشه ميمونه
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم .دکتر علي شريعتي
انسان پر جربزه و قابل وقتي با بحران روبهرو ميشود، به تكيهگاه فكر نميكند؛ روش خود را تحميل ميكند، مسؤوليتش را ميپذيرد و نتيجه كار را [پيروزي يا شكست] از آن خود ميداند. چارلز دوگل
مصيبتي از اين بزرگ تر؟؟ افلاطون گفت: مصيبتي از اين بزرگ تر چه باشد؟ كه جاهلي مرا بستايد و كار من او را پسنديده آيد! ندانم كه چه كار جاهلانه كرده ام كه او را خوش آمده است!(قابوس نامه)
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
اگر آدم خوبي با تو بدي کرد،چنان وانمود کن که نفهميدهاي. او توجه خواهد کرد و مدت زيادي مديون تو خواهد بود. يوهان ولفگانگ گوته
در جواني دوست نداشتن علامت بدي است . روح سالم هميشه يکنفر دوست را که لايق باشد ملاقات خواهد کرد. ل – کارو
نگراني هرگز از غصه فردا چيزي نمي کاهد ، بلکه فقط شادي امروز را از بين مي برد
هر واقعه اي در آغاز به صورت رويا است . - کارل سندبرگ
ارادههاي قوي جز در لباس عمل و کردار ظهور نمييابند
اشکي براي شوق شوقي براي درس درسي براي ميز ميزي براي کار کاري براي نان ناني براي تخت تختي براي خواب خوابي براي مرگ مرگي براي سنگ سنگي براي ياد يادي براي اشک . . . اين است مفهوم زندگي!
*********

روحی که هم معنی دوست داشتن را می فهمد و هم زیبایی اشک را ،هم می جنگد و هم می داندکه سر بر زانوی مهربان او نهادن ودر زیر دستهای نوازشگرش -که دو مسیح خاموش اند- لذت تسلیم رام بودن ، از شکوه آدمی نمی کاهد!دکتر علی شریعتی
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم دکتر علی شریعتی
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛
عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند
ودر قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد;سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در
قلب مالامال از درد…! و این, رنج است دکتر علی شریعتی
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟ دکتر علی شریعتی
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند دکتر
شریعتیشیعه ی امروز، همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمان ها را به علی دارد. به علی عشق می ورزد. حتی برخلاف اسلام، برخلاف رضایت شخص علی، او را بر مقام الهی می رساند و علی اللهی و ... می شود باز علی را تنها در یک چهره می بیند. یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بعدی را نادیده می انگارد، با آن ها آشنا نیست و علی بیش از آن چه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد، به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد. کسی که شیعه ی علی است، باید او را در همه ی چهره هایش بشناسد...
علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها، قداست ها و زیبائی هایی است از آن گونه که بشر همواره دغدغه ی داشتن و پرستیدنش را داشته و هرگز ندیده و معتقد شده بوده که ممکن نیست بر روی خاک ببیند و ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند...
چه کسی می تواند سیمای او را نقاشی کند؟ روح شگفتی با چندین بعد مردمی که در همه ی چهره هایش به عظمت خدایان اساطیر است. انسانی که در همه ی استعداد های متفاوت و متناقض « روح » و « زندگی » قهرمان شمشیر و سخن، خردمندی و عشق، جانبازی و صبر، ایمان و منطق، حقیقت و سیاست، هوشیاری و تقوا، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگی و عظمت و بالاخره انسانی که هست از آنگونه که باید باشد.
چه می گویم؟ مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت؟ باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید، او که با علی آشناتر است..

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .
دکتر علی شریعتی
|
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ (ع) يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلاً عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ اَلْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ فَتَثَاقَلَ (ع) عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَإِنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَاَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ . فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا اَلْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ ص ثُمَّ قَالَ (ع) گويند كه امير المؤمنين ( ع ) را مصاحبى بود به نام همام كه مردى عبادت پيشه بود . روزى گفتش كه اى امير المؤمنين ، پرهيزگاران را برايم وصف كن . آنسان كه گويى در آنها مىنگرم . على ( ع ) در پاسخش درنگ كرد ، سپس گفت : اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند . همّام بدين سخن قانع نشد و على ( ع ) را سوگند داد . على ( ع ) حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد ( ص ) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود : أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ اَلْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لاَتَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَ لاَ تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ اَلدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ اما بعد ، خداوند ، سبحانه و تعالى ، موجودات را بيافريد ، و چون بيافريد از فرمانبرداريشان بىنياز بود و از نافرمانيشان در امان . زيرا نه نافرمانى نافرمايان او را زيانى رساند و نه فرمانبردارى فرمانبرداران سودى . آنگاه روزيهايشان را ميانشان تقسيم كرد و جاى هر يك را در اين جهان معين ساخت . فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ اَلْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ اَلصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ اَلاِقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ اَلتَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى اَلْعِلْمِ اَلنَّافِعِ لَهُمْ نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي اَلْبَلاَءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي اَلرَّخَاءِ ......... پس پرهيزگاران را در اين جهان فضيلتهاست . گفتارشان به صواب مقرون است و راه و رسمشان بر اعتدال و رفتارشان با فروتنى آميخته . از هر چه خداوند بر آنها حرام كرده است ، چشم مىپوشند و گوش بر دانستن چيزى نهادهاند كه آنان را سودى رساند . آنچنان به بلا خو گرفتهاند كه گويى در آسودگى هستند . وَ لَوْ لاَ اَلْأَجَلُ اَلَّذِي كَتَبَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى اَلثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ اَلْعِقَابِ عَظُمَ اَلْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ اَلْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ اَلنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ اگر مدت عمرى نبود كه خداوند برايشان مقرر داشته ، به سبب شوقى كه به پاداش نيك و بيمى كه از عذاب روز بازپسين دارند ، چشم بر هم زدنى جانهايشان در بدنهايشان قرار نمىگرفت . تنها آفريدگار در نظرشان بزرگ است و جز او هر چه هست در ديدگانشان خرد مىنمايد . با بهشت چناناند كه گويى مىبينندش و غرق نعمتهايش هستند . و با دوزخ چنانند كه گويى مىبينندش و به عذاب آن گرفتارند . قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ أَرَادَتْهُمُ اَلدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا دلهايشان اندوهگين است و مردمان از آسيبشان در اماناند . بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و نفسهايشان به زيور عفت آراسته است . روزى چند در بلا پاى مىفشرند و از پى آن آسايشى ابدى دارند . اين معاملت ، كه پروردگارشان نيز برايشان آسانش ساخته است ، سود بسيار دهد . دنيا در طلب آنهاست و آنها از دنياگريزاناند . به اسارتشان مىگيرد ولى جانهاى خويش به فديه دهند تا از اسارت برهند . أَمَّا اَللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ اَلْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلاً يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ يَطْلُبُونَ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ اما شبها ، همچنان برپاى ايستادهاند تا جزء جزء كتاب خدا را بخوانند . مىخوانند و آرام و با تأنّى و تدبّر مىخوانند . به هنگام خواندنش خود را اندوهگين مىسازند و داروى درد خويش از آن مىجويند . چون به آيتى رسند كه در آن بشارتى باشد ، بدان ميل كنند و در آن طمع بندند و چنانكه گويى در برابر چشمانشان جاى دارد ، جانهاشان به شوق ديدار سر مىكشد و چون به آيتى رسند كه در آن وعيد عذاب باشد گوش دل بدان مىسپارند و پندارند كه اكنون بانگ جوش و خروش جهنم در گوششان پيچيده است . در برابر پروردگارشان ميان خم كردهاند و پيشانى و كف دست و زانو و نوك پاى بر زمين نهادهاند و از خداوند تعالى مىطلبند كه آزاديشان بخشد . وَ أَمَّا اَلنَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ قَدْ بَرَاهُمُ اَلْخَوْفُ بَرْيَ اَلْقِدَاحِ يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ اَلنَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ اما در روزها ، عالماناند ، بردباراناند ، نيكوكاراناند ، پرهيزكاراناند . بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند . چون بينندهاى در آنان نگرد ، پندارد كه بيمارند و حال آنكه ، بيمار نيستند و گويد بىشك در عقلشان خللى است . آرى ، كارى بزرگشان به خود مشغول داشته . لاَ يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ اَلْقَلِيلَ وَ لاَ يَسْتَكْثِرُونَ اَلْكَثِيرَ فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي اَللَّهُمَّ لاَ تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اِجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اِغْفِرْ لِي مَا لاَ يَعْلَمُونَ از اعمال خويش چون اندك باشد ، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد ، كه اينان پيوسته خود را متهم مىدارند و از آنچه مىكنند بيمناكاند . چون يكيشان را به پاكى بستايند ، از آنچه دربارهاش مىگويند بيمناك مىشود و مىگويد كه من خود به خويشتن آگاهترم و پروردگار من به من از من آگاهتر است . اى پروردگار من ، مرا به آنچه مىگويند مؤاخذت مكن ، مرا بهتر از آنچه مىپندارند بگردان و گناهان مرا كه از آن بىخبرند ، بيامرز . فَمِنْ عَلاَمَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلاً فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلاَلٍ وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ از نشانههاى يكيشان اين است كه مىبينى كه در كار دين نيرومند است و در عين دورانديشى نرمخوى و ايمانش همراه با يقين است و به علم آزمند و علمش آميخته به حلم و توانگريش همراه با ميانهروى است و عبادتش پيوسته با خشوع . در عين بينوايى محتشم است و در عين سختى ، صابر . در طلب حلال است و در جستجوى هدايت شادمان . از آزمندى به دور است . يَعْمَلُ اَلْأَعْمَالَ اَلصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ يُمْسِي وَ هَمُّهُ اَلشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ اَلذِّكْرُ يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ اَلْغَفْلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ اَلْفَضْلِ وَ اَلرَّحْمَةِ إِنِ اِسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لاَ يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لاَ يَبْقَى يَمْزُجُ اَلْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ اَلْقَوْلَ بِالْعَمَلِ در آن حال ، كه به كارهاى شايسته مىپردازد ، دلش بيمناك است . سپاسگويان روز را به شب مىآورد و ذكرگويان شب را به روز مىرساند . شب را در عين هراس مىگذراند و شادمانه ديده به ديدار صبح مىگشايد . هراسش از غفلتى است كه مبادا گريبانگيرش شود و شادمانيش از فضل و رحمتى است كه نصيبش گشته . اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند ، پاى مىفشرد تا خواهشش را برنياورد . شادمانى دلش ، چيزى است كه پايدار است و پرهيزش ، از چيزى كه نمىپايد . دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار . تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلاً زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلاً أَمْرُهُ حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ اَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ اَلشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ إِنْ كَانَ فِي اَلْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي اَلذَّاكِرِينَ وَ إِنْ كَانَ فِي اَلذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ اَلْغَافِلِينَ او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك . دلش خاشع است و نفسش قانع . خوردنش اندك است و كارهايش آسان و ، دينش محفوظ و ، اميالش مرده و خشمش ، فرو خورده . به خيرش اميد است و از شرش ايمنى . اگر در جمع غافلان باشد ، نامش را در زمره ذاكران نويسند و اگر در ميان ذاكران باشد ، در شمار غافلانش نياورند . يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ مُقْبِلاً خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ فِي اَلزَّلاَزِلِ وَقُورٌ وَ فِي اَلْمَكَارِهِ صَبُورٌ وَ فِي اَلرَّخَاءِ شَكُورٌ اگر بر او ستمى رود ، عفو كند و به آن كس ، كه محرومش داشته ، بخشش نمايد . و با هر كه از او ببرد ، پيوند كند . زشتگويى از او دور است . گفتارش نرم است . ناپسندى در او ناپيداست و نيكوكارى در او هويدا . همواره خيرش روى آورده و شرش پشت كرده باشد . در شدايدى كه ديگران را مىلرزاند ، او از جاى نمىشود و در مكاره شكيبايى را از دست نمىهلد و چون در امن و راحت باشد ، سپاس حق به جاى آورد . لاَ يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ وَ لاَ يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ لاَ يُضِيعُ مَا اُسْتُحْفِظَ وَ لاَ يَنْسَى مَا ذُكِّرَ وَ لاَ يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لاَ يُضَارُّ بِالْجَارِ وَ لاَ يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لاَ يَدْخُلُ فِي اَلْبَاطِلِ وَ لاَ يَخْرُجُ مِنَ اَلْحَقِّ بر كسى كه دشمن دارد ستم روا ندارد و محبت ديگران به گناهش نكشاند . پيش از آنكه بر زيانش شهادت دهند ، او خود به حقيقت اعتراف مىكند . و چون به پاسدارى امرى وادارندش ، ضايعش نمىگذارد . آنچه را كه خواهند كه به خاطر بسپارد از ياد نمىبرد . ديگران را با القاب زشت نمىخواند . به همسايه زيان نمىرساند . به هنگام مصايب شماتت روا نمىدارد . به باطل وارد نمىشود و از حق پاى بيرون نمىنهد . إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اَللَّهُ هُوَ اَلَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ اَلنَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ اَلنَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لاَ دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ اگر خاموش باشد از خاموشى خويش غمگين نمىگردد . صدا به خنده بلند نمىكند . چون بر او ستمى رود صبر مىكند تا خدا انتقامش را بستاند . خود را به رنج مىافكند و مردم از او در راحتاند . براى روز بازپسين ، خويشتن به مشقت مىاندازد و مردم را راحت مىرساند . از هر كه دورى گزيند به سبب پارسايى و پاكى است و به هر كه نزديك شود به سبب نرمخويى و رحمت است . نه دورى گزيدنش از روى تكبر است و نه نزديك شدنش از روى مكر و خدعه . قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ اَلْمَوَاعِظُ اَلْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ (ع) وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لاَ يَعْدُوهُ وَ سَبَباً لاَ يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلاً لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا فَإِنَّمَا نَفَثَ اَلشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ گويد كه همّام از اين سخن بيهوش شد و در آن بيهوشى جان داد . امير المؤمنين گفت كه : بر جانش بيمناك بودم . سپس فرمود : آرى ، اندرزهاى رسا به هر كه اهلش باشد چنين كند . يكى گفت : يا امير المؤمنين تو خود چگونهاى ؟ گفت : واى بر تو ، مرگ هر كس را زمانى است كه از او در نگذرد و سببى است كه از آن بيرون نرود از اينگونه سخنان بازايست كه شيطان بر زبان تو دميده است . |

نیایش خواستن است . خواستن انسانی که از آنچه دارد خوشنود نیست و در آنچه که
هست رنج می برد . به عبارت دیگر نیایش طرح خواستها و ایده آلهای متعالی و " برتر از آنچه
که هست انسانی " است که از بودن رنج می برده و به شدن گرایش دارد .
این است که میتوان نیایش را " شکایت از واقیعت و خواستن حقیقت " خواند . و نیایشگر را
شورشی زمان . زیرا هر کسی چیزهایی را می خواند که ندارد و در عین حال به وضع
موجودیش قانع نیست .
به نظر من (دکتر علی شریعتی ) : هر که بیشتر از آنچه دارد بخواهد و بیشتر " در آنچه هست "
احساس تشنگی و رنج بکند پویا تر است و بهمین نسبت انسان تر ، چه کسی که در روزمرگی
و زندگی مصرفی و لذت ببودن خویش افتخار می کند و کسی که پایگاه انسانی عمیق
خود را در " کائنات " نمی داند ، به رکود خو کرده است و از وضع خویش آگاه نیست .
یعنی او دیگر انسان نیست ...
دکتر شریعتی

